دختری که دیگر باکره نیست

 یلدا

 

آری امشب شب یلدا است.....

شب فال.....

شب عشق.....

شب هندوانه.....

وشب آزادی وشب رهایی

چیزی به یادم نمی آید

جز اینکه

امشب شب تنهایی من است

 

یلدایتان مبارک

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 20:23 توسط دختری ...| |

 

میخوام از این به بعد هر از گاهی از زندگیم بگم.از ریز تا درشت،البته تا اونجایی که حافظه ام یاری بده و توانایی داشته باشم .دوست دارم باهام همراه بشین.میخوام بدونم اگه کسی بدونه که من تو زندگیم چه کار کردم،از جزئیات زندگیم باخبر باشه نظرش راجع به من چیه؟؟فکر میکنه که من چه جور دختری هستم؟خوب یا بد؟اصلا ارزش دوست داشتن رو دارم یا نه؟ارزش دوستی رو چی؟منظورم همه آدمایی هستن که دوروبرم زندگی میکنن.خانواده،دوستام،همکارام،....به نظر شما ارزشش رو دارم که اونا دوسم داشته باشن مثل الان،اگه یه روزی بفهمن بازم میتونن دوسم داشته باشن.احتمالا هم مطالبم رو رمزدار میذارم.خب،احتیاط شرط عقله.منم باید تاجایی که میتونم احتیاط کنم.

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:48 توسط دختری ...| |

 

از همه دوستای گلی که برام کامنت گذاشتن و باهام همدردی کردن ممنونم.نمیدونم،شاید اونا حق دارن.من دارم خیلی به خودم سخت میگیرم!خب چیکار کنم،من اینجوریم.نمیتونم بیتفاوت باشم.همه اش به این فکر میکنم که اگه یه روز خانواده ام متوجه بشن که من چیکارا کردم دور از چشمشون چی میشه؟چی میگن؟خانواده ای که رو پاکی من قسم میخورن،آخه کی باورش میشه که من،دختری که زبانزد فامیل تو خوبی،پاکی،نجابت،آرومی،عقل و درایت،تحصیل،.... یه همچین کاری کرده باشه؟همچین حماقت بزرگی؟!کی باور میکنه؟

همه اش خدا خدا میکنم که مامان نفهمه،که اگه بدونه همون آن دق میکنه.آخه من عزیز  دردونه اشم.خیلی دوسم داره،شاید بیشتر از همه بچه هاش.این فکر یه لحظه هم آرومم نمیذازه.همش میگم کاش کسی نبودم که بقیه ازش انتظار داشته باشن،اینجوری اگه اشتباهی هم بکنی کسی بهت خرده نمیگیره چون ازت انتظار غیر از این ندارن.من که خودم تمام عمر این و اون رو نصیحت کردم که اینکارو بکن،این راه رو نرو،این حرف رو بزن،...حالا موندم تو کار خودم.نمیدونم چی درسته،چی غلط؟؟؟

تورو خدا یکی بگه من چیکار کنم؟بهترین راه کدومه؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 19:41 توسط دختری ...| |

 

 

نمیدونم چرا هرکی به من میرسه فیلش یاد هندوستان میکنه؟؟؟؟

یعنی من اینقدر س*ک*س*ی هستم؟؟؟به نظر خودم که اصلا اینجوری نیست،اما نمیدونم چرا بقیه نظر دیگه ای دارن!!!!

 

راستی یه سوال:  ه*ا*ت* بودن خوبه یا بد؟؟ اصلا به کی میگن ه*ا*ت ؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13:59 توسط دختری ...| |

 

خیلی دوست دارم بدونم ...

 

خیلی دوست دارم بدونم چه جوری میشه که یه دختر به نظر اکثر پسرهایی که یه

جورایی سر راهش قرار میگیرن خیلی س*ک*س*ی به نظر  میاد بدون اینکه همچین نیتی

داشته باشه؟؟!!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 21:30 توسط دختری ...| |

 

چرا باید اینجوری بشه سرنوشت من؟چرا؟چرا من باید خودم رو به خاطر کسی که ارزشش رو هم نداشت خودم رو تو این شرایط قرار  دادم.شرایطی که بیرون اومدن ازش به هرشکلی مصیبته.که الان اون ینگه دنیا باشه در اوج خوشی و لذت و حال من این.که واسم پیغام بفرسته که هنوزم پای کاری که کردم هستم،هنوزم دوست دارم،هنوزم از اینکه اینکارو کردم که فقط مال خودم بمونی پشیمون نیستم،که ... و من تو تمام این سالها فقط حسرت روزای از دست رفته رو میخوردم،اشک میریختم و خودم رو به خاطر این خریت روزی هزار بار نفرین میکردم و ...

حالا بعد از این همه سال ارخودم میپرسم :واقعا ارزشش رو داشت حتی وقتی که بود،حتی وقتی که واست میمرد؟

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 2:3 توسط دختری ...| |

 

یکی نیست به من بگه باید چیکار کنم؟دردمو به کی بگم آخه؟

آخه کسی هست که بفهمه حال الان منو؟درک کنه که دارم چی میکشم به خاطر یه لحظه حماقت،به خاطر یه تصمیم بچه گانه که هیچ منطقی توش نبود.کاش عقل الان رو اونموقع که میخواستم دست به همچین حماقتی بزنم داشتم.کاش...

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 1:57 توسط دختری ...| |

من دیگه ...

 

از همین الانی که این وبلاگ رو ساختم از همین لحظه میخوام از خودم بگم،از کارایی که کردم،از حماقتهام،از ... ،میخوام از همه چیزایی بگم که خیلی وقته رو دلم سنگینی میکنه.که نمیتونم به کسی بگم.که اگه بگم کسی باورش نمیشه که من میتونم اینقدر احمق یا ... باشم.منی که خیلیا رو اسمم قسم میخورن.میگم که سبک شم.میگم شاید اینجوری یکم آروم شم.

نمیدونم باید از کجا شروع کنم و چی بگم؟فقط میدونم که باید بگم.

شاید باورش یکمی سخت باشه حتی واسه خودم بعد از گذشت ابن همه مدت.اما یه واقعیت که هرروز که میگذره منو بیشتر میترسونه.بیشتر عذابم میده.انگاری که تازه دارم به عمق فاجعه پی میبرم،واقعبت اینه که من دیگه دختر نیستم،به همین راحتی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 1:30 توسط دختری ...| |

Design By : Night Melody